صفحه اصلي درباره ما تماس با ما
در

      همايش بانوان عاشورايي رهروان حضرت زينب سلام الله عليها ( پنجشنبه 98/6/21)       همايش شيرخوارگان حسيني ( جمعه 15 شهريور ماه 6 محرم 1441)      برنامه هاي ماه محرم مهديه تهران 98      جشن عيد سعيد غدير خم دوشنبه 28 مرداد ماه

  منتخب محصولات فرهنگي

بیشتر...



                            حدیث



    درک از امام مهدي
از امام صادق (ع) منقول است كه پيامبر اكرم (ص) فرمودند :
خوشا به حال كسى كه قائم اهل بيت مرا درك كند و به او اقتدا كند قبل از قيامش تابع ائمه هدايت باشد و از دشمنانشان بيزارى بجويد ايشان رفيقان من هستند و گراميترين افراد امت نزد من مى باشند . كمال الدين ـ شيخ صدوق ص 287
أچأڈأ­أ‹ أ‡أ’123 : امام صادق

 


        پايگاه هاي پيشنهادي

آيت الله دري نجف آبادي
نايب رييس هئيت امناء
 

حجت الاسلام و المسلمين
نوري شاهرودي
عضو هئيت امناء مهديه


مقالات

مهدويت

توقيعات

ظهور

غيبت

انتظار

زندگينامه

امام و بانوان

کتب

شعر

پرسش و پاسخ

ادعيه و زيارات

شفايافتگان

نامه اي به امام عج

مشاهدات

ديگر موضوعات

اخبار مهديه

         پايگاه هاي ديگر


سايت مسجد مقدس جمکران  

 پورتال جامع مهدويت 

سايت فرهنگي تبيان

سايت بانک سخنرانيهاي شهيد حاج شيخ احمد کافي

سايت سراج انديشه

سايت فرهنگي شهيد آويني  

راهنماي پايگاه هاي امام مهدي (عح)

جستجوگر پايگاه هاي شيعي

موسسه فرهنگي جمکران ميبد


 
امروز : چهارشنبه 27 شهريور 1398 - 18 محرم 1441 - 18 سپتامبر 2019

 


تاريخ خبر: يکشنبه29/8/1384

حکايت مرد صابوني!

شخص عطاري از اهل بصره مي گويد:
روزي در مغازه عطاريم نشسته بودم که دو نفر براي خريدن سدر و کافور به دکان من وارد شدند. وقتي به طرز صحبت کردن و چهره هايشان دقت کردم، متوجه شدم که اهل بصره و بلکه از مردم معمولي نيستند به همين جهت از شهر و ديارشان پرسيدم؛ اما جوابي ندادند.
من اصرار مي کردم؛ ولي جوابي نمي دادند. به هر حال من التماس نمودم، تا آن که آنها را به رسول مختار صلي الله عليه و آله و سلم و آل اطهار آن حضرت قسم دادم. مطلب که به اين جا رسيد، اظهار کردند:
ما از ملازمان درگاه حضرت حجت عليه السلام هستيم. يکي از جمع ما که در خدمت مولايمان بود، وفات کرده است؛ لذا حضرت ما را مأمور فرموده اند که سدر و کافورش را از تو بخريم.
همين که اين مطلب را شنيدم، دامان ايشان را رها نکردم و تضرع و اصرار زيادي نمودم که مرا هم با خود ببريد.
گفتند: اين کار بسته به اجازه آن بزرگوار است و چون اجازه نفرموده اند، جرأت اين جسارت را نداريم.
گفتم: مرا به محضر حضرتش برسانيد، بعد همان جا، طلب رخصت کنيد اگر اجازه فرمودند، شرفياب مي شوم والا از همان جا بر مي گردم و در اين صورت، همين که در خواست مرا اجابت کرده ايد خداي تعالي به شما اجر و پاداش خواهد داد؛ اما باز هم امتناع کردند.
بالاخره وقتي تضرع و اصرار را از حد گذراندم، به حال من ترحم نموده و منت گذاشتند و قبول کردند. من هم با عجله تمام سدر و کافور را تحويل دادم و دکان را بستم و با ايشان به راه افتادم، تا آن که به ساحل دريا رسيديم. آنها بدون اين که لازم باشد به کشتي سوار شوند، بر روي آب راه افتادند؛ اما من ايستادم.
متوجه من شدند و گفتند: نترس؛ خدا را به حق حضرت حجت عجل الله تعالي فرجه الشريف قسم بده که تو را حفظ کند. بسم الله بگو و روانه شو.

اين جمله را که شنيدم، خداي متعال را به حق حضرت حجت ارواحنا فداه قسم دادم و بر روي آب مانند زمين خشک به دنبالشان به راه افتادم تا آن که به وسط دريا رسيديم. ناگاه ابرها به هم پيوستند و باران شروع به باريدن کرد.
اتفاقاً من در وقت خروج از بصره، صابوني پخته و آن را براي خشک شدن در آفتاب، بر پشت بام گذاشته بودم.

وقتي باران را ديدم، به ياد صابونها افتادم و خاطرم پريشان شد. به محض اين خطور ذهني، پاهايم در آب فرو رفت؛ لذا مجبور به شنا کردن شدم تا خود را از غرق شدن، حفظ کنم؛ اما با همه اين احوال از همراهان دور مي ماندم. آنها وقتي متوجه من شدند و مرا به آن حالت ديدند، برگشتند و دست مرا گرفتند و از آب بيرون کشيدند و گفتند: از آن خطور ذهني که به فکرت رسيد، توبه کن و مجدداً خداي تعالي را به حضرت حجت عليه السلام قسم بده. من هم توبه کردم و دوباره خدا را به حق حضرت حجت عليه السلام قسم دادم و بر روي آب راهي شدم.

بالاخره به ساحل دريا رسيديم و از آن جا هم به طرف مقصد، مسير را ادامه داديم. مقداري که رفتيم در دامنه بيابان، چادري به چشم مي خورد که نور آن، فضا را روشن نموده بود.
همراهان گفتند: تمام مقصود در اين خيمه است و با آنها تا نزديک چادر رفتم و همان جا توقف کرديم. يک نفر از ايشان براي اجازه گرفتن وارد شد و درباره آوردن من با حضرت صحبت کرد، به طوري که سخن مولايم را شنيدم؛ ولي ايشان را چون داخل چادر بودند، نمي ديدم حضرت فرمودند:

« ردّوه فانه رجل صابونيّ »
يعني او را به جاي خود برگردانيد و دست رد به سينه اش بگذاريد؛ تقاضاي او را اجابت نکنيد و در شمار ملازمان ما ندانيد؛ زيرا او مردي است صابوني.
اين جمله حضرت، اشاره به خطور ذهني من در مورد صابون بود؛ يعني هنوز دل را از وابستگيهاي دنيوي خالي نکرده است تا محبت محبوب واقعي را در آن جاي دهد و شايستگي همنشيني با دوستان خدا را ندارد.
اين سخن را که شنيدم و آن را بر طبق برهان عقلي و شرعي ديدم، دندان اين طمع را کنده و چشم از اين آرزو پوشيدم و دانستم تا زماني که آيينه دل، به تيرگيهاي دنيوي آلوده است، چهره محبوب در آن منعکس نمي شود و صورت مطلوب، در آن ديده نخواهد شد چه رسد به اين که در خدمت و ملازمت آن حضرت باشد. »

         بنيانگذار مهديه تهران


حجت الاسلام والمسلمين شهيد حاج شيخ احمد کافي


         برنامه های ندبه و کمیل

دعاي کميل و ندبه شهريور ماه 1398


جدول کامل برنامه ها...

         واريز آنلاين به حساب مهديه

         گالري صوتي

قرائت دعاي ندبه 98/6/22

سخنراني دعاي ندبه 98/6/22

قرائت دعاي کميل 98/6/21
بيشتر...

         مجلات


         ارتباط با ما

درباره ما

 نام
 Email
متن
 

         اشتراک

 نام
 Email