صفحه اصلي درباره ما تماس با ما
در

      مراسم عزاداري شب شهادت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ( جمعه 7 تيرماه)

  منتخب محصولات فرهنگي

بیشتر...



                            حدیث



    درک از امام مهدي
از امام صادق (ع) منقول است كه پيامبر اكرم (ص) فرمودند :
خوشا به حال كسى كه قائم اهل بيت مرا درك كند و به او اقتدا كند قبل از قيامش تابع ائمه هدايت باشد و از دشمنانشان بيزارى بجويد ايشان رفيقان من هستند و گراميترين افراد امت نزد من مى باشند . كمال الدين ـ شيخ صدوق ص 287
أچأڈأ­أ‹ أ‡أ’123 : امام صادق

 


        پايگاه هاي پيشنهادي

آيت الله دري نجف آبادي
نايب رييس هئيت امناء
 

حجت الاسلام و المسلمين
نوري شاهرودي
عضو هئيت امناء مهديه


مقالات

مهدويت

توقيعات

ظهور

غيبت

انتظار

زندگينامه

امام و بانوان

کتب

شعر

پرسش و پاسخ

ادعيه و زيارات

شفايافتگان

نامه اي به امام عج

مشاهدات

ديگر موضوعات

اخبار مهديه

         پايگاه هاي ديگر


سايت مسجد مقدس جمکران  

 پورتال جامع مهدويت 

سايت فرهنگي تبيان

سايت بانک سخنرانيهاي شهيد حاج شيخ احمد کافي

سايت سراج انديشه

سايت فرهنگي شهيد آويني  

راهنماي پايگاه هاي امام مهدي (عح)

جستجوگر پايگاه هاي شيعي

موسسه فرهنگي جمکران ميبد


 
امروز : چهارشنبه 5 تير 1398 - 22 شوال 1440 - 26 ژوئن 2019

 


تاريخ خبر: يکشنبه29/8/1384

عنايت حضرت و توبه بهائيان

آقاي سيد هرندي که از طلاب و بزرگ زادگان اصفهاني هستند و ابوي ايشان جناب حاج سيد رضا هرندي ، از علماي بزرگ و خطباي جليل اصفهان بودند.
ايشان از قول پدر بزرگوارش نقل نمود که فرمودند:

« من در ايام جواني که هنوز در حجره مدرسه بسر مي بردم، به دعوت جمعي، قرار شد که در يک محله اي منبر بروم.
البته به من گفتند: در همسايگي منزلي که قرار است منبر بروم، چند خانواده بهائي ـ خذلهم الله ـ سکونت دارند و بايد فکر آنها را هم بکني...
با همه آن سفارشات و خيرخواهيهاي مردم، چون ما جوان بوديم با يک شور و خلوص، اين امر را تقبل کرديم. بعد از ده شب که پايان جلسات بود، يک مجلس مهماني تشکيل شد و پس از صرف شام ما عازم مدرسه شديم.
ناگفته نماند: در اين ده شب درباره پوچ بودن بساطهاي بهايي گري داد سخن داده و بطلان اساس اين فرقه را آشکار و برملا ساخته بودم.
در راه مدرسه داشتم به مدرسه مي آمدم که ناگهان چند نفر را مشاهده کردم که پيدا بود قصد مرا دارند، تا نزديک شدند و خيلي از من نوازش، تشکر و قدرداني و تجليل کردند، يکي دست مرا مي بوسيد، ديگري به عباي من تبرک ... که:
آقا، حقاً شما چشم ما را روشن کرديد...

بعد پرسيدند که قصد کجا را داريد؟
من گفتم که مي خواهم بروم به مدرسه، آنها گفتند که، خواهش مي کنيم امشب را به مدرسه نرويد و به منزل ما بياييد.
مقداري راه آمديم به درب بزرگ و محکمي رسيديم، در را باز کردند، وارد شديم. در را از پشت، از پايين، از وسط و بالا، بستند. وارد اطاق که شديم ناگهان چندين نفر ديگر را ديدم که همه ناراحت و خشمگين نشسته اند و آنها هيچ توجهي به آمدن من نشان ندادند و جواب سلام هم نگفتند.
و من پيش خود حمل کردم به اينکه شايد بين خودشان ناراحتي دارند. بعد که ما نشستيم، يکي از اينها به تندي خطاب به من کرد که:
سيد ... اين ها چه حرفهايي است که بالاي منبر مي گويي؟ ( اين عتاب همراه با تهديد بود )
من رو کردم به يکي که چرا اين آقا اينگونه حرف مي زند. همگي گفتند: بلي درست مي گويد چاقو و دشنه آماده شد و گفتند: که امشب، شب آخر تو است و ترا خواهيم کشت.
من گفتم: که خوب چه عجله اي داريد؟ شب خيلي بلند است و من يک نفر در دست شما آدمهاي مسلح، کشتن که کاري ندارد، ولي توجه کنيد که سخني بگويم.

با تأمل و مشورت و بگو مگو به ما مهلت دادند که من حرفي را بگويم گفتم:
من پدر و مادر پيري در هرند (قريه ايشان) دارم که مرا با زحمت به شهر فرستاده اند که درس بخوانم و به مقامي برسم و کاري بکنم. اکنون خبر مرگ من براي آنها خيلي گران است. شما به خاطر آنها دست از کشتن من برداريد.

جواب ايشان تندي و تلخي بود که چه حرف هايي مي گويد، يا الله راحتش کنيد. دوباره من گفتم که: شب بلند است و عجله اي نداريد ولي حرف ديگري هم دارم.
گفتند: که حرف آخرينت باشد، بگو. گفتم: شما با اين کار يک امامزاده واجب التعظيمي را پديد مي آوريد که مردم بر مرقد من ضريحي درست خواهند کرد و سالهاي سال به زيارت من خواهند آمد و براي من طلب رحمت و اداي احترام و براي قاتلين من که شما ها باشيد، نفرين و لعن خواهند کرد. پس بياييد براي خاطر خودتان از اين بدنامي، از اين کار منصرف شويد. باز همچنان سر و صداي بکشيد، و خلاصش کنيد و اينها چه حرفهايي است، بلند شد.

من دوباره گفتم: پس اکنون که شما عزم جزم براي کشتن من داريد. رسم اين است که دم مرگ يک وضويي بسازيم و توبه اي و نمازي بجا آوريم. به اصرار، اين پيشنهاد ما را قبول کردند و براي اينکه احتمال مي دادند شايد من مسئله وضو را بهانه کرده ام، براي اينکه در حياط فرياد کنم و به همسايه ها خبر دهم. مرا در حلقه اي از دشنه و خنجر بدستان، براي انجام وضو به حياط آوردند.

من بعد از وضو، نماز را شروع کردم و قصد کردم که در سجده آخر هفت مرتبه بگويم:
« المستغاث بک يا صاحب الزمان ».
با حضور قلب مشغول نماز شدم. در اثناي نماز بود که درب خانه را زدند، اينها مردد بودند که درب را باز کنند يا نه؟ ناگهان درب باز شد و سواري وارد شد و آمد پهلوي من و منتظر ماند که من نماز را تمام کنم پس از اتمام نماز، دست مرا گرفت به قصد بيرون بردن از خانه، راه افتاديم.
اين بيست نفري که لحظه اي پيش، همه دست به دشنه بودند که مرا بکشند، گويي همه مجسمه بودند که بر ديوار نصبند؛ دم هم برنياوردند و ما از خانه بيرون رفتيم شب گذشته بود و درب مدرسه بسته بود، به دم درب که رسيديم، درب مدرسه هم باز شد و ما داخل مدرسه شديم. من به آن اقاي بزرگوار عرض کردم که :
بفرماييد حجره کوچک ما خدمتي کنيم.

جواب فرمودند که:
من بايد بروم. و شايد هم فرمودند که: مثل شما نيز هست که من بايد به دادشان برسم ( ترديد از راوي است ) و من از ايشان جدا و وارد حجره شدم.

دنبال کبريت بودم که چراغ را روشن کنم، ناگهان بخود آمدم که: اين چه داستاني است؟ من کجا بودم؟ چه شد؟ چگونه آمدم، و اکنون کجايم؟ بدنبال آن بزرگوار روان شدم ولي اثري از او نيافتم.
صبح، خادم با طلبه ها دعوا داشت که: چرا درب مدرسه را باز گذاشته اند و اصلاً چرا بعد از گذشتن وقت آمده اند.
و همه طلاب اظهار بي اطلاعي مي کردند. تا آمدند سراغ ما که چه کسي براي شما درب را باز کرد؟ من گفتم: ما که آمديم درب باز بود و جريان را کتمان کردم.

صبح همان شب، همان بيست نفر آمدند سراغ ما را گرفتند و به حجره ما وارد شدند و همگي اظهار داشتند که:
شما را قسم مي دهيم به جان آنکه ديشب شما را از مرگ و ما را از گمراهي و ضلالت نجات داد راز ما را فاش نکن و همگي شهادتين گفته و اسلام آوردند.

ما همچنان اين راز را در دل داشتيم و به احدي نمي گفتيم تا مدتي بسيار بعد از آن، اشخاصي از تهران آمده بودند و به منزل ما و گفتند: جريان آن شب را بازگو کنيد. معلوم شد که آن بيست نفر به رفيقهايشان جريان را گفته بودند و آنها هم مسلمان شده بودند.
سپس بعد از آن وعاظ اصفهان، مرتب جريان را روي منابر مي گفتند و مردم را متوجه وجود با برکت و نوراني حضرت ولي عصر عليه السلام مي کردند ».
27/11/60 برابر با 22/ ربيع الثاني/ 1402


         بنيانگذار مهديه تهران


حجت الاسلام والمسلمين شهيد حاج شيخ احمد کافي


         برنامه های ندبه و کمیل

دعاي کميل و ندبه تير ماه 1398


جدول کامل برنامه ها...

         واريز آنلاين به حساب مهديه

         گالري صوتي

قرائت دعاي ندبه 98/3/31

سخنراني دعاي ندبه 98/3/30

قرائت دعاي کميل 98/3/30
بيشتر...

         مجلات



         ارتباط با ما

درباره ما

 نام
 Email
متن
 

         اشتراک

 نام
 Email